مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
467
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من اينست كه او نصاب و كذاب باشد . تو اين سخن ترك كن و دختر خود بىسبب بمحنت اندر ميفكن . و آن وزير ، پيشتر دختر ملك خواستگارى كرده ، دختر به تزويج او راضى نگشته بود . پس ملك با وزير گفت : اين خائن ، تو از بهر من طالب خير نيستى . از آنكه تو دختر مرا پيش از اين خواستگارى كردى و او راضى نشد كه ترا شوى خود گيرد . تو اكنون راههاى تزويج او همىبندى تا اينكه او را قدر و منزلت نماند و به تزويج تو راضى شود . تو سخن من گوش دار . و چگونه او نصاب و كذاب است كه گوهر را بشناخت و قيمة آن بدانسان كه خريده بودم ، بدانست و آن را نپسنديده ، بشكست ؟ بيقين در نزد او گوهرهاى گرانقيمة بسيار است . وقتى كه به دختر من داخل شود و خوبروئى او ببيند ، شيفتهء جمال او گشته ، گوهرها و ذخيرهها بر وى عطا كند . قصد تو اينست كه دختر مرا از آن ذخيرهها محروم گردانى . وزير ساكت شد و از خشم ملك هراس كرد . پس از آن بنزد معروف بازرگان رفته ، به او گفت : ملك ترا دوست داشته است و او را دخترى است خداوند حسن و جمال كه همىخواهد او را به تو تزويج كند . ترا سخن چيست ؟ معروف جواب داد : باكى نيست . و لكن صبر بايدش تا بارهاى من برسد كه مهر دختران ملوك ، گران و مقامشان رفيع است . بايد مهر مناسب حال ايشان شمرده شود و در اين ساعت نزد من مالى نيست . بايد ملك صبر كند تا بارهاى من برسد . كه در آن هنگام مرا مال بسيار است و من ناگزيرم از اينكه پنج هزار بدره زر سرخ بشمارم و هزار بدرهء ديگر ميخواهم كه در شب زفاف به فقرا و مساكين بذل كنم و هزار بدرهء ديگر به كسانى كه در زفاف خدمت ميكنند ، بدهم و هزار بدره صرف وليمه كرده ، بلشگريان و رعيت دهم و به صد دانه گوهر گرانبها محتاجم كه بامداد عروسى ، آنها را بملكه ببخشم و صد دانه گوهر نيز ميخواهم كه بكنيزكان و خادمان بخش كنم و هريكى را گوهرى دهم تا عروس را مقام ، بلند شود و مقدار او افزون گردد . و همىخواهم كه هزار عريان را جامه پوشانم و از صدقهها و احسانهاى بسيار ناگزيرم . و اين كارها ميسر نشود مگر اينكه بارهاى